جنازه دانه هایشان
مقدس است
در
آغوش
این سفره
همیشه گرسنه
می رویند
که خورده شوند
نه بوی خودشان را
به یاد می آورند
نه دلشان
از شوق کشف حیات
می رقصد
دانه هایت را
به خاک بسپار
در خواب زمستانی
این گیاهان اصلاح شده
شاید
آواز وحشی ریشه هایت
توهم تازه ای
از بهار باشد.
بگذار پاهایم را
در زنگار سیمهای خارادار
جا بگذارم
قفس چشمانت را
از پرواز رگهای پارهام
بازپس گیر
این آسمان سرخ
پاسگاه مرزی نداردنه ...!
این تارها
تکراریتر از خیال پوسیده پروازند
نه وطنت میشوند
نه بهشت اشتهایت
...
از دایره تنیده هیچ واژهای
عنکبوت
به معراج نرفت
هندسهای دیگر میخواهی
با دهانی
تهی از کپکزدگی ذهن
نه خوردن بال پروانه
نه کندن شاخک مورچههای بالدار
هیچ مخدری
درمان فرورفتگی لنگرهایت نیست
در عمق ترس
آویزان شو
از رویش دستان آسمان
بادها
همیشه
به ناشناختههایی میوزند
که خواب دیدهایم!
...
موجود باهوشی بود که بر روی یک صفحه دوبعدی زندگی میکرد. چنان از لحظههای عمرش برای سبقت از دیگران در تحصیل و کار و خانواده تلاش کردهبود که خوشبختیاش در چهارچوب قوانین صفحه مرز نداشت. بسیاری از موجودات دیگر، همیشه آرزومند جایگاه او بودند ولی همیشه در اعماق قلبش، یک احساس عجیب مدفون بود که ... دنیا و هنجارهایش، عینا آن چیزی نیست که در دوران اقامتش بر صفحه آموخته. اما ... آیا لازم بود به آن احساس فکر کند؟
گاهی تصویر کمرنگی از تصورات کودکیش بر چشمانش میگذشت... آیا جهانی خارج از صفحه وجود دارد؟
شنیده بود که خدا در بازه زمانی از بینهایت گذشته تا بینهایت آینده وجود دارد و پیامبرانی از جنس همان موجودات دوبعدی برای هدایت جهان دوبعدی فرستاده است. وقتی کودک بود، این حق را به خودش میداد که بپرسد: خدا چیست؟ بینهایت گذشته و بینهایت آینده یعنی چه؟
من کی هستم؟ اصلا زمان چیست؟ صفحه یعنی چه؟ چه تضمینی وجود دارد که یک خط صورتی کوتاه زبر سرد، دقیقا یک خط با همان ویژگیهایی باشد که یاد گرفته به آنها اعتقاد داشته باشد؟
لطفا متن کامل داستان را در ادامه مطلب مطالعه فرمائید
آیینه!
آیینه روی دیوار!*
س س س س!
پاسخهای تکراریت را
گم کن
در خواب آلودگی چشمان تاریخ
بپذیر
چرخش دستان مرا
در عمق غبارآلود نفسهایت
س س س س !
من به تمنای افسونت نیامدهام
با من به واقعیت بیا
دیواری پشت سرت نیست
پی نوشت: * خطاب همیشگی ملکه داستان زیبای خفته به آیینه جادویی: آیینه! آیینه روی دیوار! چه کسی زیباترین است؟ و قصه از آنجایی شروع میشود که پاسخ آیینه تغییر میکند.
برهنه
از سایه
برهنه از نور
آمیخته در موسیقی یکدیگر
در سکون
به نظاره نشستهایم
ای بینام بیشکل!
لبخندت را از حیرت استخوانهای من بیآویز!
من
کلماتم را
بر محورهای شطرنجی صفحه
جا گذاشتهام
و پلکهایم را
من گردنی ندارم
که نزدیک بودن را ترجمه کند
در رگهایش
و روحی
برای اعتصاب در کالبد
مرا
باران مسافری بخواه
در باغ پوسیده این پرندگان بدون بال
که تمام توهم زمان را
از شاخههای درختی می رویند
تا در ریشههای درختی دیگر فرو روند
خلوتگاه ما
شبیه بارگاه هیچ بتی نبودهاست
که چون بندگان تصاحب
آرزوهای فراموش شدهام را
بر آستانت قربانی کنم
ببخش
نه تو
همجنس خدایان تشنه خون و ترس و تضرعی
و نه من
برده مقدسنمایی خویش
...
لطفا بپذیر
این
نه مروارید پنهان یگانهایست
از عمیقترین خوابهای اقیانوس
نه اکسیر قدرت و جاودانگی
از فریبندهترین تاریکیهای تپنده تاریخ
...
لطفا بپذیر
این
تصادف تمام جادههاییست
که مسخ خیال رسیدن
زمین را دور میزنند
خورشید را
و تو را ...
...
لطفا بپذیر
این
مغمومترین واژهایست
که تمام سرابهای فضیلت
در کویرهای خودشیفتگی
تف کردهاند
بر چهره یکدیگر
...
و تنها تکهتکههای هیچ
که از دهان گرگهای حماقت
ربودهام
...
حقیرتر از قربانی قابیل است
تمام من
میدانم...
لطفا بپذیر ...!
وقتی نمیدانستی
هرگز
خدای قصههای خودت نبودهای
پیشگویان شعرهایت
به دنبال ستارهای
که مطیع آرزویشان باشد
در افلاکنمای دیوار دیگران
آواره بودند
و من
نگران گرسنگیت
که غایت ندارد
از دامان هزار کهکشان
آرزوهایت را
آویزان کرده بودم
... به زمین چشم دوختی...
مرا سوگند مده
به این واژگان سهمگین
که در تمام زبانها
بیگانهاند
بیش از این
شبیه آسمان نمیشود
سقف قفسی
که میپرستی ...
وزش سرد برف را
در آسمان دستانم
از آغوش افسانه ای می آیم
که قهرمانانش
محکومند
به یخ زدگی در کالبد بت
از آرزوی عاشق شدن
در آواز پرنده پوسیده ای
که هرگز
بر نقش قالی
پرواز را نیاموخت
زنجیر تنت را
در آتش چشمان من بگداز
نه نیزه خواهی شد
نه مدال
افسون این جاده
بوی جرس می دهد
بیا
به گمراهی قافله های گم شده
ایمان نیاوریم
به ادبیاتی دل مبند
که در رجز و سلاح و سوگ
به لذت باور می رسد
بغض سنگیت را
برای گورستانی جا بگذار
که بوسه بر تندیس حقارت را
بر رقص ملکوت ترجیح می دهد
بیا با خود ببریم
هستی را
به جهانی که
نه برزخ دارد
نه دوزخ ...
پنهان می کنم
بالهایم را
در تاریکی سایهات
که شاخههایم را باور کنی
به جای دست
چون ستارهای
خسته از جاذبه خویش
دل میسپارم
به انعکاس لبخندم
در درخشش ماه چشمانت
که در رقص مکررم بر مدار طیف
آسمان گمشدهات را بیابی
کوچک میکنم
مرزهای دایرهام را
محاط در مربع خیال خاکیت
چون قارهای مفتوح
در هجوم پنج حس
زنده به گور میکنم
زبان بومیانم را
که الفبای تو را بیاموزند
جاودانه میخندم
چون عروسکی دروغگو
با بمبی در بطن
از اشک
اما ...
هرگز
نه "تو" خواهم شد
نه "من"
نه "ما"
"او" هستم