عشق

هرگز عاشق نبوده ای...

نگاه کن ! کدام شعر تو ستایشگر حضور معشوق است؟

شاید دروغ نبود...

شاعر نبوده ام و دلداده...

شاید هنوز در تکامل کودکانه خویش،

 واژه هایم مدح باران است و برگ و حقیقت!

و گمشده ام، هرگز، غمزه چشمان یاری نبوده است

که میدان مبارزه ام، دایره تنگ مردمک اش باشد

و این فواره جاودانه، که جاری ام می گرداند در رگهای اشیا...

مرا مسافری می خواهد

که وطنش سفر است

 و توشه اش، شوق دیدن!

در من متولد نشده که در قصه دلدادگی پیر شود

شوق مالکیتم نمی بخشد که در حصارهای حسادت

به نفرت آغشته ام کند

من، از او آفریده شده ام!

و هم مسلکم کرده است با خلوص سیال ذرات

نمی دانم در درون شما چه نام دارد،

اما من،

نام این فواره را، عشق گذاشته ام!

آسو شجاعی